سمپادیا

امروز: 11 مرداد ماه سال 91!

شب اعلام نتایجه!

:دی اونم از نوع گندش!

یه جوری که تا لوزالمعده ادم معلوم شه!

نفرات برترو اعلام کردن

و من و هنگامه از همینجا رسما اعلام میکنیم که اشتباهی رخ داده

اسم ما تو لیست نفرات برتر نبود

البته با اون روزایی که ما تو دبیرستان داشتیم اصلا بعید نیست اسممون تو لیست سیاه کنکور باشه!

الان دقیقا همون حسی رو دارم که وقتی خانوم تقوی میومد سر کلاسو و دفترشو باز میکرد!

بعد با یه لحن کشدار میگفت:

بذاااار ببییینم کیییی درس خوندددده!

الان دیگه وقت پرسشههههههه!

هننننننننگااااام رونویسییییییی.....

بعد از شنیدن این جمله هنگامه رنگش بر میگشت همرنگ دیوار میشد! :دی

یادش بخیر

دلمان برای اینجا و مدرسه بسیار تنگیده بود

شب اعلام نتایج بهانه ای بود از برای سر زدن به اینجا

وایییییییییی

خدایااااااااا

میدونم که کنکورمونو خراب کردییییم

ولی یه صندلی که دیگه این حرفا رو نداره!!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 0:56 توسط مهکامه|

وایییییییییییییییییییی

دلم ناگهان کله ی سحر تنگ شد و برگشتم

میس یو آل جدیه جدددی

خبر خاصی نیست

یه کنکور ساده بود

تموم شد رفت

با شما هستیم با مکالمات خانم ت معلم زیست و دخترش :

 

دختر خانم ت : سلام مامان ! خسته نباشی

خانوم ت دبیر زیست : ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ! من خوبم ؟؟ تو خوبی ؟؟کی خوبه ؟؟من خســــــــــــــــــــــــــــــــــته نباشم ؟؟ تو خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــه نباشی ؟؟

دختر خاونم ت : مامان ! بسه ! میشه یه کم تو درس زیست کمکم کنی؟؟؟

خانوم ت : من کمــــــــــــــــــک کنم ؟؟ به تو کمک کنم ؟؟ چرا کمک کنم ؟؟؟

دختر خانوم ت : مــــــــــــــــــــــــــــا مــــــــــــــــــــــــــــان !!!

خانوم ت : خوب برو کتابتو بیــــــــــــــــــــــــــــــــــار !! خوب بگو ببینم درخن تبار زایشی چیست ؟؟؟ یه موقع هست  یه موقع نیست ! جواب منو بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده !!! چرا درخت تبار زایشی چیست آیا ؟؟ هنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامی که درخت تبار زایشی هست چرا نیست ؟؟؟؟

دختر : مـــــــــــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــــــــــــــان بمیــــــــــــــــر!!!!

 

پ.ن زود زود برمیگردم !!!

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 5:20 توسط هنگامه|

چهار شنبه ۵/۸/۸۹

(اینا عین متنیه که تو دفتر نوشتیم )

من و تمام دوستام عضو کلوپ هواداران تیم تراکتور سازی تبریز شدیم  هدف ما حمایت از تیم ملی تراکتور و روحیه دادن به بازی کنان غیور و همیاری با مردم عزیز تبریز نبود !بلکه گرفتن ۱۰٪ تخفیف واسه اس ام اس بود ((=

مهکامه نوشت : بچه ها همه دارن یواشکی سر کلاس خوراکی میخورن بعد تازه یکی که خوراکی میپره تو گلوش بقیه در کمال پررویی جلوی خانوم میزنن پشتش که خفه نشه :))

همین الان خانوم باستانی یه سوال پرسید همه دهنشون پر بود نتونستن جواب بدن بعد یهو کل کلاس ترکید از خنده :))

جا داره بازم بگیم : اینجا فرزانگانه

ما تیزهوشیم

وی لاو یو پی ام سی

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:26 توسط هنگامه|

بعله

سلااااااااممممممممم

پس از کلی کلنجار با خودم اومدم که آپ کنم :دی

خوب اول هی گفتم چی بنویسم آخه

بعد گفتم ما دیگه اصلا سمپادی نیستیم :دی

میخواستم مشورت کنم اگه بچه ها قبول کردن اسم بلاگو بذارم الافیا (علافیا) :دی

بعد گفتم نه !

درسته ما دیگه مدرسه نمیریم ! فارغ التحصیل ینی (قصد ازدواجم نداریم ) و درسته که رتبه هامون انقدر خوب شده تو جیب جا نمیشه

اما همچنان سمپادی هستیم :دی 

بله دوستان روزها از پس هم میگذرند ! خوش میگذرند

از هیشکی خبر ندارم تقریبا به جز مهکامه ناناز سارا

خوب از اتاق فرمان اشاره میکنن یه خاطره ی قدیمی آماده ی پخشه میریم که با هم بخونیمش با ما باشید با سمپادیا

( زین پس خاطرات تاریخ دار میشنمای گاد  )

 

این متنو  سارا تو دفتر نوشته ( یادش گرامی و زندگیش شاد والا)

صبح شنبه دومین روز بهمنه! ترم ۲ پیش ۲ آغاز شده! جا داره بگم همه ی اونایی که تو بهمن به دنیا میان بعدا  معتاد میشن چون ماه تولدشون مارک سیگاره !!! ( هنگامه نوشت : عمت معتاد میشه )

امروز همه ی درسای تخصصی رو با هم داریم : ریاضی فیزیک شیمی زیست دیفرانسیل حسابان کوفت زهر مار ....

تقوی جواب امتحان ۵۶۰۰۰ نمره اییه زیستمونو داد !

هنگامه هنوز نیومده اون از بچه های دبیرخونه ام دیر تر میاد

الان یه اس میدم شوهر خاونم شیویدی ببینم کجاس ..

اا اومد ! چه با لبخندم میاد تو کلاس بعد از ۱۰۰ ساعت تاخیر

تقوی نامرد اول هفته تصمیم گرفته درس بپرسه :(

منو هنگامه ام که اول دفتررررررررر خودمون پیشاپیش میدونیم که قربانی هستیم

هنگامه طبق معمول خانومو پیچوند فقط یه لُنگ کم داشت

منم که با تقلبای مسخره ی هنگی یه جوری پیچوندم رفت :دی البته یه جوری تقلب رسوند کل کلاس ترکید :))

 

۸۹/۱۱/۲

-----------------------------------------------------

:)) آقا من میخوام از خودم دفاع کنم ! تو این متن سارا چهره ی خبیثی از من ایجاد کرده

خودش از همه نامرد تره!!

بگم تو مدرسه چی کار میکرد؟؟

میگم دیگه الان که کسی نمیتونه اخراجش کنه

مدرسه چایی صلواتی میداد این میرفت واسه منو خودش بر میداشت میاورد تو حیاط هی میزدشون به هم میگفت سلامتی فلانی سلامتی نمیدونم کی اینا ! :( من همکاری نمیکردم فقط لیوان چایی رو صاف نگه داشتم که نریزه!

 

این بود انشای من !جاست نوشتم که یاد اون موقع باشیم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:54 توسط هنگامه|

ساعت 7 صبه !

قلبم از کار افتاده !

خب اینم که (خیلی ببخشید) ریدیم !

دیگه چی مونده ؟


هنگامه نوشت : بابا کنکور شتریِ که رو همه میخوابه

چیزی نشد که فدا سرمون

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 7:33 توسط نازی|

های های

من یه عدد هنگامه هستم که رفتم سر جلسه گند زدم بازگشتم

اینا مهم نیست

مهم اینه آی میس اینجا کلی زیاد یه عالمه خیلی

با هیجانات مضاعف هفته پیش رفتم مدرسه

آقای بیات تو راهرو منو دید اینجوری شد ->

من منفجر شدم

انقدر همه رو اذیت کرده بودم روم نمیشد برم پیششون

تنها کاری که کردم این بود که چند تا بنرو جا به جا کردم دلم خنک شه

چه قدر دلم واسه اون مدرسه ی لعنتی و روزایی که توش داشتیم تنگ شده

درمورد این بلاگم بگم عشق است نازی

و مرسی باران !

بقیه نامردانی بیش نبودن !

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 3:1 توسط هنگامه|

اینجا هنوز زندست ؟

یا هممون مردیم ؟

کنکور تموم شد ! تموم !

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 19:44 توسط نازی|

روز ها از پس هم میگذرن و ما همچنان درس نمیخونیم !

به امید کنسل شدن کنکور

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:55 توسط نازی|

روزتون مبارک دوس جونای سمپادی گلم

لاو همتون خیلی خیلی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:29 توسط هنگامه|

 

سلام

سال نو هپی مپی

اومدم بگم من هنوز زندم

و اینکه ما هنوز آدم نشدیم

هنوز درس نمیخونیم

هنوز کلاس میپیچونیم

و این در حالیه که فقط ۸۵ روز تا کنکور ۹۰ مونده

بلـــــــــــــــــــــــــــه

تازه هوا خوب شده منو سارا همش برنامه ی پارک و شمال و کاشان با هم می ذاریم

نکته ی بعدی : دفتر خاطرات چهارممونم تموم شد و امروز پنجمی رو شروع کردیم و در روز اول حدود ۱۵ صفه خاطره نوشتیم

 

خوب دیگه من برم

بوس

بای

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 19:30 توسط هنگامه|


آخرين مطالب
» شب اعلام نتایج! شبی که سحر ندارد!
» برگشتممممم
» :دی
» یوهووووووو
» جوابشم اومد...
» بکیدم من
» تموم شد !
»
» سمپاد
» هنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامه

Design By : Pichak


فروشگاه اينترنتي ايران آرنا